"واقعا هیچ فرد زنده ای وجود ندارد که خیلی به او اهمیت بدهم. افراد مورد علاقه ام مدت های زیادی است که از دنیا رفته اند"
از نامه های نیچه به مادرش
من آن دو حفره ی خیس تو ام
همان نگاه تو که از پشت می افتد و پرنده می شود
خیسی همان لحظه که از تنم می ریزدم، می شکندم، می باردم
من آن آشفتگی ات هستم در ظهر تابستان
گرمای لبالب بهاری ام در شطِ نگاهِ رنج هات
عرق ریز پیشانی ات در خط مورب شعور
لرزه ی کمرنگ اندامت در پس آشپزخانه ام
ترنم گلوگاهت هستم
ریزش کمرنگ دستانت
دوری فاصله هات از بدنم
می رود از درونم می شکند طوری که غلو نمی کنم
و برمی گردم به بچگی هام ، به وقت ِ تخم سگ بودنم
شره شره از سر روده هام که بالا می آورد
خودش را از عرق گیرت
آلت چند پاره ات ،آلت قتاله ات ، آن آلت ستیزکارت
من پرهیزکاری ام ، محافظ تمام ترس هام، گریزهات
شکست می دهد از دیوار و می پرد از حنجره ام
کلمه، کلمه، کلمه ارضای ذهنم
شفافیت عقده هام
می ریزی و مدام می شوی ام هستم
بچه که بودم مادرم می گفت بزرگ نشو دختر تلخ است
من تلخی همین قهوه ی صبحم
شکردانه های ریزش موهات
دلتنگی لحظه ای فیلم های صامتم
لالی قرن ها در پس صفحه هام
چسبندگی لاله و لادنم
مردگی ام اصلا
بیدارم کن
طوری بیدارم کن که چشم هام را بدزدی
از سرم بیافتد تمام روزها
من خودم هستم
این طور که باید باشم
در غمگینی چشم هام ، بیهودگی روزهام
خوشحالم اما به طرز عجیبی غمگینم
17.10.91
