X
تبلیغات
عکس دست جمعی

عکس دست جمعی

"واقعا هیچ فرد زنده ای وجود ندارد که خیلی به او اهمیت بدهم. افراد مورد علاقه ام مدت های زیادی است که از دنیا رفته اند"

از نامه های نیچه به مادرش

 

من آن دو حفره ی خیس تو ام

همان نگاه  تو که از پشت می افتد و پرنده می شود

خیسی همان لحظه  که از تنم می ریزدم، می شکندم، می باردم

من آن آشفتگی ات  هستم در ظهر تابستان

گرمای لبالب  بهاری ام  در شطِ نگاهِ رنج هات

عرق ریز پیشانی ات در خط مورب شعور

لرزه ی کمرنگ  اندامت در پس آشپزخانه ام

ترنم گلوگاهت هستم

ریزش کمرنگ  دستانت

دوری فاصله هات از بدنم

می رود از درونم می شکند  طوری که غلو نمی کنم

و برمی گردم به بچگی هام ، به وقت ِ تخم سگ بودنم

شره شره  از سر روده هام که بالا می آورد

خودش را از عرق گیرت

آلت چند پاره ات ،آلت قتاله ات ، آن آلت ستیزکارت

من پرهیزکاری ام ، محافظ تمام ترس هام، گریزهات

شکست می دهد از دیوار  و می پرد از حنجره ام

کلمه، کلمه، کلمه  ارضای ذهنم 

شفافیت عقده هام

می ریزی و مدام می شوی ام هستم

بچه که بودم مادرم می گفت بزرگ نشو دختر تلخ است

من  تلخی همین قهوه ی صبحم

شکردانه های ریزش موهات

دلتنگی لحظه ای فیلم های صامتم

لالی قرن ها در پس صفحه هام

چسبندگی لاله و لادنم

مردگی ام اصلا

بیدارم کن

طوری بیدارم کن که  چشم هام را بدزدی

از سرم بیافتد تمام روزها

من خودم هستم

این طور که باید باشم

در غمگینی چشم هام ، بیهودگی روزهام

خوشحالم اما به طرز عجیبی غمگینم

17.10.91

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 13:6  توسط  فرزانه مرادی  | 

علی سطوتی قلعه: خطاب به شاعران و نویسندگان و نمایش‌نامه‌نویسان و منتقدان و متفکران و روشن‌فکران و خوانندگان و شهروندان و دوستانِ یک نسل، ن 

*مترجمان این نسل، آن‌ها که خود را بیش و پیش از هر چیز مترجم می‌دانند و از قبل ترجمه ردای ادیب و منتقد و متفکر و روشن‌فکر را به دوش انداخته‌اند، یا با کمال احترامْ دیگران چنین تشعشع خیره‌کننده‌ای را در سیمای تابناک آنان تشخیص داده‌اند، به احتمال زیاد و با نهایت دریغ طرف ِ خطاب این متن قرار نمی‌گیرند، و این مشکل این متن نیست، که نویسنده دوست‌تر می‌داشت که آن‌ها هم در دایره‌ی مخاطبان‌اش بگنجند، اما چه چاره، که آن‌ها را سری دیگر است، جایی دیگر، و رویی که به این سو است، نه روی گشوده، که رویی بسته است با دهانی همیشه گشوده و عجیب گشاده. 
** به احتمال زیادْ هم عنوان و هم لحنی که این نوشته در ادامه خواهد داشت، و حرفی که با شمایان در میان خواهد نهاد، سراسر متاثر باشد از متنی دیگر که در زمانی دیگر و جایی دیگر به زبانی دیگر منتشر شده است، و این تاثیر چندان باشد که بیم کپی زدن و زیرآبی رفتن برود. نام آن متنِ دیگر به یادِ نویسنده نمی‌آید و این‌که کجا و کی آن را خوانده، پاک از سرش رفته است، اما یادتان باشد مشغول خواندنِ نوشته‌ای از این نظر حرام‌زاده خواهید بود، و احتمالن نویسنده‌ی آن را بدون روی و ریا با توان کمی که برای اقناع دیگران در خود می‌بیند، گریزی از این حرام‌زاده‌نویسی نبوده است. 
***  هر طور که می‌توانید، این متن را تکثیر کنید و دیگران به خواندن آن فرابخوانید، حتا اگر با آن موافق نیستید.
نه فردا، نه دو فردا، نه سال دیگر، نه وقتی که کار از کار گذشته است، که همین حالا بگویید: نه. به همه‌ی آن‌چه شما را متقاعد می‌کند که به چنگ آورده‌اید، آن‌چه را که تنها و تنها در دستان تاریخ است که می‌درخشد، یعنی همان‌چیزی را که سراسر از آن محروم‌اید و در وضعیتی انتزاعی یک‌سره از آن پرت افتاده‌اید، بگویید نه. به همه‌ی آن‌چه ردخور ندارد که موضوعی ادبی است، نمایی فرهنگی دارد، شما را از بغل‌دستی‌تان در مترو و اتوبوس جدا می‌کند، به کلیت آن، به وضوح آن، به بدیهی بودن آن، و نه به آن‌چه به راستی در این‌ها و در هر موقعیت دیگری برای شما و برای ما به ودیعه گذاشته شده است، بلند، با صدای بلند بگویید نه. در وضعیتی انتزاعی، در همین وضعیتی که سراسر هستی و زندگی ما، و به تبع آن، ادبیات ما را، آن ادبیاتِ دوست‌داشتنی که تا دو سه دهه قبلْ ما را بود، به کام خود فرو برده است، به هر آن‌چه ممکن است به شما تلقین کند که شاعر اید، نویسنده اید، نمایش‌نامه‌نویس اید، منتقد اید، متفکر اید، روشن‌فکر اید، خواننده‌ اید، نه دوستان من، وقت‌اش رسیده که بگویید نه. به هر آن‌چه حواس شما را پرت می‌کند تا چشم در چشم این وضعیت ندوزید، به همه‌ی آن‌چه به شما این توهم را می‌دهد که کارهای‌تان معنادار است، به همه‌ی این سراب‌ها بگویید نه. در واقع در یک کلمه می‌توان قال قضیه را کند و آن این‌که، به نمایشی که هم‌اکنون به نام ادبیات، نقد، نظریه، تفکر و تخاطب ِ همه‌ی این‌ها در جریان است، باید گفت نه. هم‌راهی کنید دوستان من؛ این را یکی از دوستانِ هم‌نسل شما می‌خواهد: یک‌بار دهان‌تان را آب بکشید از همه‌ی آن خزعبلاتی که تاکنون آن را پر می‌کرد، و بعد یک کلمه به این نمایش تهوع‌آور پایان‌ناپذیر بگویید نه. 
اما یک کلمه دیگر مانده است دوستان، و این باور بفرمایید که فریب نیست: نمایش همیشه برای آن‌که به حقیقت تبدیل شود، قربانی می‌گیرد. به لذتی که از تماشای قربانیان می‌برید، بگویید نه. به حوزه‌های هنری و جلسات ادبی فرهنگ‌سراها و خانه‌ی شاعران ایران و دفتر شعر جوان که حتمن گفته‌اید نه. به نشر چشمه هم بگویید نه. به هر جا که کارمندان نهادهای مستقر ادبی می‌روند و خودشان را به عنوان نویسنده و منتقد و روشن‌فکر جا می‌اندازند، بگویید نه. اگر به مجلات زرد و مجلات سیاه می‌گویید نه، به مجلاتِ قرمز، به مهرنامه، به تجربه، به نافه، به اندیشه‌ی پویا هم بگویید نه. و یک نه‌ی دیگر به آن‌ها که در همین مجله‌ها، یا جاهایی شبیه به این نشسته‌اند و به این‌ها گفته‌اند نه. به عبارتی دیگر، به ضدقهرمانان نمایش: نه. 
و بعد، نه‌های مکرر، یکی بعد از دیگری از راه می‌رسند. به جوایز ادبی: نه. به برگزارکنندگان آن‌ها، به داوران آن‌ها، به برگزارکنندگان آن‌ها، به جدی‌گیرند‌گان آن‌ها: نه. به آن‌هایی که مدام در کار مصاحبه‌های صد تا یه غاز و میزگردهای احمقانه‌اند: نه. به جلسات رونمایی کتاب: مطلقن نه. به منتقدانی که توی فیس‌بوک لاس می‌زنند و کباده می‌کشند و عرق می‌ریزند و قبول زحمت می‌فرمایند: دست‌شان درد نکند، اما نه. به شاعران و نویسندگان و نمایش‌نامه‌نویسان و متفکرانی که همان‌جا در کار خرید و فروش حقارت‌های خویش‌ اند: نه. به همه‌ی بحث‌هایی که هر جایی در باب ادبیات ایران درمی‌گیرد، و بیش از اندازه دلسوزانه و متعهدانه می‌نماید: نه. به همه‌ی آن‌ها که اوضاع ادبیات ایران را وخیم می‌دانند، انگار که یک‌نفر این گزارش را اخیرن به آن‌ها داده باشد: قطعن نه. به همه‌ی آن‌ها که به زودی حرف‌های عجیب و غریب و دهان‌پرکنی درباره‌ی گوشه‌هایی گم‌شده از ادبیات ایران خواهند زد: نه. به همه‌ی آن‌ها که در کار اکتشاف عتیقه‌های ادبی و زیرخاکی‌ها و ساختن هویتی از قبل آن‌ها برای خود اند: نه. به همه‌ی آن‌ها که ممکن است ساعت‌ها با شما حرف بزنند، و در باب هر چه شما بحث آن را پیش بکشید، حرفی برای گفتن و چیزی در چنته داشته باشند، حرفی و چیزی نه از پیش خود، که اغلب آماده که غالبن از سوی چند اسم پرطمطراق حمایت می‌شود: نه. به طمطراق: مطلقن نه. به ارعاب نظری، حتمن حواس‌تان باید باشد: نه. به فاضل‌مآبی، از هر نوع که باشد: نه. به عجیب‌نمایی و کودک‌ماندگی و نزدیک‌بینی و ذوق‌زدگی و آپولو هوا کردن نیز: نه. به هر کسی که نمی‌تواند به زبان مادری‌اش فکر کند، اما کرم دارد که به زبان مادری‌اش بنویسد: نه. به هر کسی که کتاب‌ها را نمی‌خواند، کتاب‌ها را پاس می‌کند: نه. به آن‌ها که کتاب‌هایشان را حفظ می‌کنند: نه. به آن‌ها که تنها کتاب‌های یک نویسنده، یا کتاب‌های یک نویسنده و کتاب‌هایی را که آن نویسنده دوست دارد، می‌خوانند: نه. به آن‌هایی که در همان نخستین دیدار از شما می‌خواهند مشخص کنید کدام نویسنده را دوست دارید: نه.  به دکتر بودنِ دکترها و استاد بودنِ استادهای ادبیات: نه. گاهی وقت‌ها به خودشان هم: نه. به همه‌ی آن‌هایی که ناگهان ظهور می‌کنند و برای ادبیات ایران در معنای کلی آن برنامه دارند، یعنی در این حد متوهم تشریف دارند: معلوم است که نه. به همه‌ی آن‌هایی که ناگهان هم ظهور نکرده‌اند، اما سال‌ها است در فکر نجات ادبیات ایران به سر می‌برند: نه. به همه‌ی آن‌هایی که هم‌چون شعبه‌ی اصلی و نمایندگی معتبر ادبیات ایران در برابرتان ظاهر می‌شوند: نه. به همه‌ی آن‌هایی که کلن خیلی از کلمه‌ی ادبیات ایران استفاده می‌کنند، انگار دارند درباره‌ی یکی از شعبه‌های بانک مسکن حرف می‌زنند: نه. به همه‌ی آن‌ها که ادبیات را هم‌چون گزینه‌ای از گزینه‌های بسیارشان انتخاب کرده‌اند تا خودشان را ارضا کنند،  تا در آن موفق شوند، تا ایده‌ی موفقیت را در آن تحقق بخشند: نه. به آن‌ها که قطعن شعری، داستانی، نمایش‌نامه‌ای نوشته‌اند تا حالا یا دیر یا زود چنین گهی خواهند خورد، تقدیم به وَ به سلامتی پدر و مادر و دیگر اعضای خانواده‌شان ـ خانواده: همان گروه تبه‌کاری ـ : نه.  به آن‌هایی که چنین وظیفه‌ای را سخت روی دوش خود احساس می‌کنند، اما متاسف اند که چرا تا حالا این کار را نکرده‌اند یا چرا شکل کارشان طوری نیست که بشود آن را تقدیم کرد: نه. به آن‌هایی که فکر می‌کنند حق‌شان خورده شده و سال‌ها نوشتن‌شان را کسی به تخم‌اش حساب نکرده و از زمین و زمان طلب‌کارند: نه. به همه‌ی آن‌هایی که ذره‌ای دانش به نادانی خود ندارند: نه. به همه‌ی آن‌هایی که علم‌شان به نادانی‌شان تا حالا فقط به درد عمه‌شان خورده است: نه. به همه‌ی کسانی که نادانی‌شان را با کلماتی تاخت می‌زنند که گرچه محتوایی انتقادی ندارند، اما به تکیه‌کلامی نشان‌دار تبدیل می‌شوند حاکی از فضلی بي‌پایان و هم‌قبیلگی‌‌ای قابل احترام، کلماتی هم‌ چون «از قضا» و «بی‌شک» و «قسمی فلان» و «مغاک» و چیزهایی دیگری از این دست: نه. به همه‌ی کسانی که مقادیر زیادی عکس ازشان موجود است و مرتب خودشان را جلوی دوربین‌های شخصی و عمومی می‌اندازند: نه. به همه‌ی کسانی که با کسی مشکلی ندارند و با همه ردیف و رفیق اند: نه. به آن‌ها که ساکت نشسته‌اند اما در میان جمع، و به آن‌ها که با هیاهو جمعی را گرد آورده‌اند که جز یکی دو تن بقیه ساکت و گوش به دهان اند، و آن یکی دو تن را کاری جز هیاهو نیست: نه. 
به فصلی سیاسی شدن: نه. به سر انتخابات سیاسی شدن: نه. به «به مناسبت زلزله» سیاسی شدن: نه. به « در اثر وقوع جنگ» سیاسی شدن: نه. به پی گرفتن اخبار و سیاسی شدن : نه. به از سر بشردوستی سیاسی شدن: نه.  به جلوی دوربین و توی قیسبوک سیاسی شدن و توی رخت‌خوابْ هم‌چنان شخصی پیش بردن «ماجرا»: نه. به «به صورت نمادین» سیاسی شدن: نه. به بیانیه نوشتن و سیاسی شدن: نه. به با کله رفتن توی دیوار و سیاسی شدن: نه. به مشنگ‌بازی درآوردن و سیاسی شدن: نه. به توهم رهبری داشتن و توی هوا دست تکان دادن و سیاسی شدن: نه. به دار و دسته راه انداختن و سیاسی شدن: نه. به توهم احیای نوستالژی روشن‌فکری ادبی و سیاسی شدن: نه. به گور بابای ادبیات و هنر گفتن و سیاسی شدن: نه. به عقب‌ماندگی ادبی و سیاسی شدن: نه. به خنگ بودن و سیاسی شدن: نه. به لاس زدن با دم و دستگاه و سیاسی شدن: نه. به فحش دادن و به طور رادیکال سیاسی شدن: نه. به علف زدن و خوشحال بودن و آنگاه سیاسی شدن: نه. به چریک شدن و سیاسی شدن: نه. طبعن به همه‌ی آن پاک‌دست‌هایی هم که می‌گویند ما را چه به سیاست: نه. 
باری، حقارت را کنار بگذارید، اگر فکر می‌کنید با شما است، اما راست‌اش حقارت طوری نیست که آدم حقیر بتواند آن را در خود تشخیص بدهد. پس کنارش بگذارید، بدون آن‌که حتا بدانید چه چیزی را دارید کنار می‌گذارید. چیزی را عجالتن کنار بگذارید و اسم‌اش را بگذارید حقارت، دست از خوش‌خیالی و ذوق‌زدگی بردارید، صحنه‌ی ادبیات و تفکر را با مهمانی‌های ملال‌آور توخالی تکراری شبانه‌تان اشتباه نگیرید، این امید واهی را کنار بگذارید که فقدان آکادمی در ایران را بتوان با نمایش‌های مبتذلی جبران کرد که به نام آموزش و با پرداخت شهریه ـ همان خط‌کشی که پیشاپیش فقرا و گرسنگان را کنار می‌گذارد، حتا اگر این تعارف را کرده باشد که در به روی آن‌ها باز است ـ  به راه افتاده است، و با اطمینان تمام بگویید نه. به کارگاه‌های ادبی بگویید نه. به آن‌ کاسب‌کارهایی که سوراخ دعا را گیر آورده‌اند و شما را با یک مشت خرده‌بورژوا عوضی گرفته‌اند که حاضر اید همه چیز را و در راس همه چیز، فرهنگ را با پولی بخرید که از جیب بابای‌تان می‌رود، به کارنامه، به پرسش، به رخداد تازه، به هر طویله‌ی دیگری از این دست که شما را گوسفند می‌خواهد، بگویید نه. یک قدم جلو بگذارید: به کسانی که کارگاه ادبی راه می‌اندازند، به آن‌ها که به خودشان اجازه می‌دهند به نام استادْ نقش کاسبان خرده‌پا را در موسسه‌های دیتافروشی ایفا ‌کنند و همه‌ی تبحرشان در خالی کردن جیب بابای‌تان از پول و پر کردن مغز شما از گه است، دست‌کم اگرنه به خودشان که لابد بعضن دوست‌شان دارید و بعضن دروغ چرا، آدم‌های محترمی هم هستند، که به این تبحرشان، این حقارتی که از سر و روی‌شان می‌بارد، بگویید نه. یک قدم جلوتر: به همه‌ی کسانی که پذیرفته‌اند گوسفندند و نه پول نشستن سر این کلاس‌ها و فهمیدن چیزی، که پول کتاب نخواندن، یا کتاب خواندن و نفهمیدن خود و وقت گذراندن با نشستن سر این کلاس‌ها و هم‌چنان به این نخواندن یا خواندن و نفهمیدن ادامه دادن را با کمال میل می‌دهند و به این طویله‌ها رفت‌و‌آمد دارند، بگویید نه. و اگر خودتان یکی از همان‌ گوسفندهایید، و هم‌چنان پس از خواندن این متن به گوسفند بودن خود ادامه می‌دهید، نه، آشکارا نه، با صدای بلند نه، به شما و شمایان، به همه‌ی شمایان نه.
نه، مطلقن نه، ابدن نه، اصلن از اول‌اش هم معلوم بود که نه. بایستید و بگویید: نه، و طوری بگویید نه که پیش از هر کسی خودتان آن صدا را بشنوید، آن صدایی را که می‌گوید نه، صدای خودتان را؛ چرا که در هیاهو بسیار پیش می‌آید که حتا صدای خودتان را هم نمی‌شنوید، حرف می‌زنید که دیگران صدای‌تان را بشنوند، بدون آن‌که خودتان بشنوید چه دارید می‌گویید. و طوری بگویید که دیگر چاره‌ای نباشد جز این‌که از این طرف بروید، از این طرف که طرفی دیگر است، و دیگر نبینید همه‌ی آن چه را که بدان گفته‌اید نه، و دیگر نیازی به گفتن نه نباشد. و طوری بگویید که کمی پیش از آن آخرین نه، آن نه‌ی یکی مانده به آخر شامل این نوشته و نویسنده‌ی آن هم بشود. نه به این نوشته. به نویسنده‌اش. و آخرین نه را به نه بگویید و با خودتان آشتی باشید و این‌قدر به پای چیزهایی نپیچید که فاقد کوچک‌ترین اهمیتی هستند؛ راه را پیدا خواهید کرد: از این طرف یا از هر طرفی که فکر می‌کنید. با این همه، به‌تر است مقدار معتنابهی نه توی جیب‌تان بریزید و به هر جا که به موارد مشابهی از این دست که اشاره شد، برخورد کردید، یکی از آن‌ها را بچسبانید. خطی فرضی که این برچسب‌ها را به هم وصل می‌کند، پاره‌ای از خط مقاومت خواهد بود. اما به‌تر است از همان اول طوری بگویید نه که انگار اصلن چیزی نگفته‌اید و تنها روی‌تان را برگردانده‌اید. نه‌ها باشد برای این نوشته. شما آری بگویید و به پیش بروید، از آن دهلیزهای تودرتویی که هزاران نفر پیش از شما در آن‌ها گام زده‌اند، اما اینک زیر خروارها نزدیک‌بینی و کودک‌ماندگی یا فاضل‌آبی و کاسب‌کاری مدفون و مسدود شده‌اند. پیدا کنید آن دهلیزها را، بازشان کنید، در آن‌ها قدم بزنید، ادامه‌شان دهید. به آینده پرت می‌شوید و دوستانی می‌یابید که هرگز نه آن‌ها را می‌شناسید و نه آن‌ها را می‌بینید و در جمع‌هایی حاضر می‌شوید که خودتان در آن حضور ندارید. روح‌تان هم از آن جمع‌ها خبر ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 13:7  توسط  فرزانه مرادی  | 

من که نفهمیدم چه شد، چه اتفاقی افتاد، که زنگ نزدی؛ اینجا نوشته شما ساعت 16 آخرین پیام مرا هم خوانده‌ای: "سلام. الان فرداست؛ و من منتظرم زنگ بزنی".


نمی‌دانم، نمی‌فهمم چرا. ولی می‌دانم چندساعتی‌ست که حواسم به گوشی‌ام است و هی هیچ صدایی، جز نویزها، سروصداهای مسخره‌ی آن‌هایی که نباید، به گوش نمی‌رسد. چند ساعتی‌ست که چشم برنداشته‌ام از کاغذ جز برای چک‌کردنِ این بی‌جوابی، این سکوتِ تو حتا توی فیسبوک. چشم برنداشته‌ام از کاغذ. چرا؟ چون حوصله نداشتم از خانه بیرون بزنم؛ حوصله نداشتم حتا دوست‌ها، نزدیک‌ترین دوست‌ها و بهترین همکارهایم را ببینم؛ چرا؟ چون گفتم در خانه می‌مانم و با تو حرف می‌زنم احتمالن؛ که قطعن، امیدوارم البته، که این دومی جذاب‌تر و برانگیزاننده‌تر باشد. می‌دانی؟ برخی اوقات شنیدن کسانی بیش‌تر می‌چسبد تا دیدنِ کسانِ دیگر، مثلن شنیدنِ آن دوست، آن دوستِ خاص، و این‌بار دوستِ تازه، که بی‌دلیل، بی‌منطق، ترجیح داده شده باشد به دوست‌های دیگر. می‌دانی؟ فاجعه این‌جا است که آن دوست خاص، آن حضرت دوست، یا همان‌چه پیش‌ترها بهش می‌گفتند "معشوق"، فاجعه این‌جاست که این معشوق مدت‌ها است وجود خارجی ندارد و هی خودش را توی کسان دیگر جست‌وجو می‌کند. کسانی که وقتی می‌بینی‌شان، وقتی در آغوش می‌گیری‌شان هم باز هیچ داغی را از آن‌چه توی دلت از "نیست" باقی مانده، تازه نمی‌کنند. او کیست؟ کیست که نخست نیست، در وهله‌ی اول وجود ندارد و بعد، در وهله‌ی دوم می‌خواهی هرآن‌چه نوشته‌ای، هرآن‌چه فکر کرده‌ای و طرح زده‌ای، و برخی اوقات هرآن‌چه خوانده‌ای را برایش بگویی و چیزهایی ازش بشنوی و پیشت ببرد، که مالِ شنیدن باشد و مالِ بیش‌تر، عمیق‌تر گفتن، و هم‌زمان ببوسی‌اش، هم‌زمان خودت را توی عمیق‌ترین قسمت‌های تنِش خالی کنی و بعد، وقتی تنبلی‌ات می‌گیرد ازش بخواهی دوتا سیگار بگیراند و یکی را دود کنی و بعد دوباره بشنوی، بگویی به چه مزخرفاتی فکر کرده‌ای و می‌خواهی چه مزخرفاتی را بنویسی و فردا قرار است کدام کارِ لعنتی را پیش بگیری و ذهن را هی بجنبانی که باز چیزی باشد که دوباره بخوانی و باز آغوشی و جان‌کندن و سیگار و خواب.


این‌ها همان چیز‌هایی است که احتمالن تو نداری، احتمالن تو هم مثل من نیافته‌ای، از دست داده‌ای و خلاصه، حدس می‌زنم تو هم شبیهِ من آدمی تنهایی. چرا؟ نمی‌دانم؛ شاید اگر نبودی، اصلن آری نمی‌گفتی به آن دعوت نخست. پس چرا سکوت؟ پس چرا پیش نمی‌آیی ببینی یافته‌ای یا نه؟ شاید موضوع برای تو فرق می‌کند، شاید نمی‌شود از تو هم چنین انتظاری داشتٰ، شاید محافظه‌کارتر از منی، شاید چون خودت پیش نبوده‌ای، چون من ازت خواستم باشی، اصلن به ذهنت خطور نمی‌کند که ممکن است؟ ممکن است چیزی خلق شود آن میان که هم تو، هم من را ببرد به جاهایی که تابه‌حال هیچ‌کدام نرفته باشیم؟ ممکن است گاهی بترسیم از خودمان که این خواب‌وخیال‌های دمده‌ی قرونِ وسطایی چیست که دچارش شده‌ایم؟ این حرف‌های مفت، این یاوه‌های مخصوصِ نوجوان‌ها چیست که به زبان می‌رانیم و می‌نویسیم گاهی؟ مگر ممکن است؟ مگر ممکن است بدونِ دخالتِ امراجتماعی؟ به قولِ دوستم علی: عشق هرگز مابین دونفر و خلآ محقق نمی‌شود، آن چیزی جز یک گرایش جنسی، غریزیِ صرف نیست و بهتر است همان یک‌بار باشد: همان برایِ نخستین‌بار. البته این آخرهاش را نمی‌دانم علی گفت یا نه، ولی ادامه‌ی منطقیِ حرف‌های اوست قطعن.


پرانتز
این‌هایی که می‌نویسم متنِ یک قصه‌ی کوتاه‌ست؛ قصه‌ای که این‌جا، خطاب به تو، نوشته می‌شود.
پرانتز بسته


آن امر اجتماعی که علی این‌همه بر آن تأکید می‌کرد چیست؟ همین حرف‌هاست، همین امکانِ گپ‌زدن من و تو ست که حینِ آن رابطه‌ي هم، شکل و جهتِ مواجهه‌ی هم با امور اجتماعی را می‌یابیم. چیزی از تو و آن بیرون، چیزهایی از تو و غیرِ تو، روی من می‌نشیند و چیزهایی از من و بیرون، برایت مقبول می‌افتد. چنین است؛ به همین ساده‌گی‌ست برقراریِ آن امر اجتماعی میان من و تو. چه‌کارمان کرده‌اند؟ چه بلایی سرمان آورده‌اند که دیگر حتا "عشق" هم برای‌مان تهوع‌آور و حال‌به‌هم‌زن شده است. مگر مفهومِ دیگری هم بوده که این‌قدر ازش نوشته باشند و این‌قدر جان کنده باشند تا به ما منتقلش کنند. فرض کن حافظ، فرض کن احمد غزالی یا عین‌القضات بیایند و با چون تویی راجع به عشق حرف بزنند؛ می‌دانی چه حالی می‌شوند؟ اگر بگویی بهش اعتقاد نداری و نیازی نداری؛ چه جوابت را می‌دهند؟ مدت‌هاست از دوستانم می‌پرسم فلانی عاشق نیستی؟ می‌خندند. مسخره می‌کنند. چه اتفاقی برای‌شان افتاده؟ مگر این یکی از آخرین چیزهایی نیست که می‌توانیم بهش چنگ بزنیم و جلوه‌ای از رهایی، گوشه‌‌ای آنی و ناپایدار از رستگاری را، برای لحظاتی حتا، تجربه کنیم؟ آن‌ها که می‌خندند به عشق آن‌که در آغوش می‌فشرند را چه می‌نامند؟ پارتنر؛ جفت. درست عین گاوها، درست عینِ گوسفندها و سگ‌ها؟ آن‌وقت، وقتی به طبیعت‌مان برگشتیم و طبیعت‌گرایانِ مدرن به وجد آمدند، تکلیفِ آن امرِ اجتماعی چه می‌شود؟ کجایِ کاریم؟ چوپان‌مان کیست؟ کی هدایت‌مان می‌کند؟ رقابت ما را کی طرح می‌زند و کنترل می‌کند؟ آن‌هایی را که علوفه‌ی تازه‌تر می‌خورند و بیش‌تر، کی در آغوش می‌کشد؟


من سخت به عشق اعتقاد دارم دوست من؛ می‌خواهم عاشق کسی باشم. خودم را در آستانه‌ی برقراریِ این امکان قرار می‌دهم و هم‌زمان که از غریزه و حیوانِ درونم شرم ندارم، به چیزهای دیگری هم برای افزودن به آن فکر می‌کنم. وقتی نیستی؛ وقتی صدایی از توی گوشی بلند نمی‌شود، وقتی هنوز هیچ‌چیز نیستی جز آن‌که می‌خواند، آن‌که چندسطری می‌نویسد و وجودش همین‌قدر ناچیز است، حضور اجتماعی‌اش. چیزی نیستی جز چندتا عکس، و چندسطر پاسخ به پیام‌های من، چیزی نیستی جز یک جست‌وجوی دیگر؛ می‌شود؟ داری؟ می‌شود چیزهایی ازت شنید که پیش ببرد، که گاهی به خودم بیاورد و از نو برگردم، دقیق شوم روی آن‌چه به من بخشیده‌ای و ادامه‌اش دهم. می‌شود برقرار کرد؟ می‌شود آن ممکن‌ها را یکی‌یکی تولید کرد؟ چندتا پرسشی، چندتا امیدِ کوچک روی هم تلنبار شده، و چندتا عکس که توی آن‌ها زیباتر از خودت افتاده‌ای احتمالن.


وقتی نبودی، وقتی انتظار را هی کش دادی با وجودنداشتن‌ات؛ پنج‌شنبه عصری را در خانه ماندم و این‌ها را برایت نوشتم. همان‌وقت که تو سرگرمِ کارهای دیگری بودی، سرگرمِ آن زنده‌گی شاد و پرانرژی‌ات. من هم تلافیِ این‌که زنگ نزدی را چندسطر نوشتم و خودم را خالی کردم برات. چنین‌ام؛ به همین چیزها فکر می‌کنم همه‌ش. تو چیستی؟ چندتا عکسی، هی از رویت رد می‌شوم و به عکس بعدی می‌روم؛ روی یکی‌شان می‌ایستم و سیگاری می‌گیرانم و دوباره برمی‌گردم به سفیدی کاغذ؛ تا کی که این‌ها را بخوانی و زنگ بزنی. این نخستین نوشته‌ی من برای تو، به خاطرِ تو بود.

12 دی /91

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1391ساعت 17:26  توسط  فرزانه مرادی  | 

بالاخره خانه امان را فروختیم . خانه ی پدری و آمدیم یک جاهایی بین همین ساختمان های دود گرفته ی مرکز شهر . اما من تا وقتی که وسایلمان را کامل جابه جا نکنیم باورم نمی شود  که آن خانه ی قدیمی با تمام خاطرات  را مادر گذاشته باشد لای روزنامه های باطله و کرده باشدشان توی جعبه های موز و آورده باشدشان یک جای دیگر .

 مادر قرار است از این به بعد در این خانه تنها بنشیند و گریه کند و با درد استخوان هاش سر کند . ما هم هر کدام یک جای شهر سر کار و زار و زندگی امان برویم . فکر می کنم آدم ها  وقتی خانه ی پدریشان را رها می کنند  ممکن است دلشان برای خاطراتشان تنگ شود . مثلا همین دوستم تارا شنبه قرار است برود آمریکا و سه تا چمدان بسته تا خاطرات بیشتری را با خود حمل کند . اما با اینکه من  تمام خاطرات خوب و بد زندگی ام در این خانه ی کهنه گذشته ، پدرم را  در این خانه از دست  داده ایم ، سارینا را در این خانه بزرگ کرده ایم ، در این خانه خندیدیم و دعوا کردیم و  عروسی گرفته ایم و ختم داشته ایم و  درخت انجیر را بریده ایم و به جایش  خانه را بزرگ کرده ایم  و هزار اتفاق این شکلی  . اما  می دانم که هیچ وقت دلم برای این خانه ، برای آن محله ی همیشه تاریک  که همیشه توی کابوس هام نقش پررنگی داشته تنگ نخواهد شد . 

 همین حالا هم که   هشت ماهی می شود خیلی به خانه نمی روم و خانه ی خودم رادارم ، همان هفته ای یک بار که به محله امان می روم آن قدر  خودم را دور از آن مردم و محله می بینم که برای خودم هم عجیب است . و این نشان می دهد که دچار تغییر شده ام . کار و خانه و زندگی جدید را بیشتر و بیشتر دوست دارم .نه اینکه از جنوب  شهر بدم بیاید این قدر که همیشه بدم می آمده اما  این  تنها دلیل تنفرم نیست . وگرنه من بهترین دوستانم را از همین محله های تخمی تخیلی دارم . با اعصاب های داغان و روان های دوست داشتنی .

 بعد برمی گردم تمام مشکلاتم را که می اندازم گردن جنوب شهر مادرم برمی گردد چایی را می گذارد جلویم و میگوید بخور زر نزن تو از اولش هم همین طوری ملنگ بودی ! و من با خودم فکر میکنم که دارم ازاین شهر از این کشور می روم . تنها با همین کوله پشتی که  دیگر حتی تویش سند زمین و لپ تاپم را هم نمی گذارم . زندگی ام را جمع می کنم توی همین کوله پشتی و فقط دوربینم را بر میدارم و می روم و از مرز خارج می شوم و مثل تارا سه تا چمدان هم نمی بندم . تلفنم را خاموش می کنم . به دوست پسرم هم نمی گویم تنها روی دستمال کاغذی برایش یک بوسه می گذارم و با مگنت یخچالی که عکس سارینا را رویش چسبانده ام ، می چسبانمش روی یخچال ، تا صبح که بیدار شد و دید من کنارش نیستم اول بخندد و بالشش را بغل کند و بعد که  رفت سر یخچال  تا آب بخورد جای ماتیکم را روی  دستمال ببیند . بعد چشم هاش را بمالد و دستمال را بکند و بگذارد پیش باقی نامه هایمان بالای کتابخانه  .  عصر که  زنگ زد ببیند حالم سرکار چطور است موبایلم خاموش است  و کمی نگران (؟) شود  و فکرش را هم نکند که من رفته باشم رمبو . رفته باشم و از مرز ها خارج شده باشم . او فکر کند که من سرکارم . سرکار فکر کنند که من مریضم و مانده ام خانه  و مادرم که دست هاش درد می کند هنوز و وسایل را می پیچد توی روزنامه باطله ها با آن همه خبر بد  و تورم و دلار و این خزعبلات اما نمی دانم دارد آن موقع به چه فکر می کند . مادر همیشه دارد به ما فکر می کند . مادر عزیز من .  

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 18:12  توسط  فرزانه مرادی  | 


بیدار می شود از روی پل گیشا سر در می آورد .زیر باران یک سره می ریزد .شدت می گیرد و  توی قوطی ها 

توی جوب آب ،توی شکم موش های گرسنه ،پیدایش می شود .این کابوس نبود دیگر،به تعبیرش نزدیک می شد. 

این همه مورفین آمفتامین ترامادول متادون  توی رگ های رودخانه ای ،پوسیده و کثیف ،فراموش می شود . 

و خوشبختی چنان  می آید که انگار هر روز ساعت هفت صبح بیدار است . بیدار بوده است . 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1391ساعت 17:25  توسط  فرزانه مرادی  | 

درک پاییز / زندگی / رنگ ها / برف/ یلدا پارتی /  کار/ عشق / زندگی / کوه/ سفر سفر سفر و ماجراجویی .

یادمه وقتی چهارده سالم بود این شکل زندگی برام ایده ال بود . حالا بیست و هفت ساله ام و زنده . مطمئنم وقتی چهل ساله بشم   زندگی ایده ال برام فرق می کنه و اون موقع هم به حالایی که دارم افتخار می کنم . همین طور  که الان به تموم زندگی ام  ، به استقلالی که دارم  و داشتم  افتخار می کنم . 

آدم گاهی فکر میکنه که زندگی رو باخته در حالی که اون لحظه لحظه ایی که نجات پیدا کردی  و  به قول سامان وارد مرحله  تازه ای شده . دیگه محافظه کاریتو  پشت سر گذاشتی  و جسارتت رو به دست آوردی.

پویان  میگه الان فکر کن همین الان ساعت وایسه ، واقعا ممکنه این اتفاق بیافته و فردا همه چی تموم بشه و بر طبق تقویم مایاها ما هممون بمیریم  . این باعث خوشحالیه . چون  حداقل من تو یه وضعیت سرخوشی مفرط می میرم .  ایده ال زندگی کردم . 

همین . تموم شد . 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 14:20  توسط  فرزانه مرادی  | 

«به مجید یگانه برای رهائی بی برو برگردش! »

                           

                          شعری از رضا کردبچه 



روزنرگی های ام پا به پایه های تختم به من تن می دهد

دمر دراز به دراز خودم پا پس نمی کشی در دستهایم حلقه دور گردنی تا صبح در خود زاویه

ساییده است

من خواب مار خوش خط وخالی را در آستینم از زخم زبانهای اش همینطور زادوولد می کنم

همه چیزاز نیمه های شبی شروع در نیشخندهای اش تا پوست واستخوان مرا پدر موروثی تمام

دردهای نامشروع ام  

او دیگر نیمه دستکاری شده من شده که تا صبح تن به من به تخت تن    نه   پا داده

این چاردست و پاهای تا زانو خوآب گرفته ام به دروغ شهادت سر می دهند          آقای قاضی!

اصلا من خواب هفت پادشاه و هفت آسمان و هفت آب دریاها را می فروشم   آقا

و قاطی خونم این زهرماری را الک می کنم سر می کشم   آقا

که همینطور دمربروی ماده لاکپشتی تمام جانوران دریایی را تخم ریزی می کنم در خودخوری این

 تخمکهای در خود بلعیده ام بیرون روی

آقای قاضی

شما مرا بر اساس کدام اصل و ماده از خود می گریخید؟!

من که پدر نامشروع تمام مادگی های سرراهی ام ، براساس کدام درد و ماده مرا ضمیمه پشت

 شناسنامه ام می کنید؟

کلاهتان را تنها عوضی آقای قاضی !

 که تنها گناهم انگشت در درز آستینی بود که از زیر زیر دامنی اش از یک بار دو سوراخ گزید

من تنها دامنه ی اصل تنازع بقا را پایین کشیدم و مابقی اش را از پشت صحنه  کسی ندید

تا در شبیه سازی چسبان ِانگشتان برابر اصلم شدیدا تلقین کنم از پشت

تنها بخاطر همین صورتم از شبیه سالهائی که پدر ِ پدر سوخته پدربزرگم دندان های مصنوعی اش ریخت

از ریخت افتادم

چه در طبقه بندی ریخت شناسی آبزیان بی ریخت دریائی به شدت نادیده گرفته  می شوم

 حتی وقتی پدرم از یک سوراخ مرا گـزید      نه ! ببخشید، گـُزید           ای بــــابـــــا  نه اصلاً گـوزید

من از ریسمان کلفت نه سیاه و نه سفید سیخ سیخی اش راست راست بالا میرفتم!

آقای قاضی

حالادیگرهیچ حالت تدافعی رابه شیرازه دفاعی ام ننالم که بمالم            ببخشید،ندارم که بمالم!

تنها بلدم همین حالت بی هیچ حالت دست وپا برهم زدن تعادلی ته آب بخوابم

تا با کف دست کف دریا را ته نشین  کنم  تا

      

                                 حبآب                                                                    

       حببْ                                              حبْ                                             حبآب                      ْ

                                 حبْ                                     ْ               حببْ               

                        ْ                                حبآب                               ْ                          حباب  

حببْ                               حبْ                   ْ                        حبآب                                ْ

                        ْ            

          حبآب                                    حبْ                                                       حببْ

                                                                           ْ

همینطور به سطح خوآب       دمر       بالا برگردم

                    

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1391ساعت 15:1  توسط  فرزانه مرادی  | 

فکر می کردم بلند می شود

هواپیمایی که روی آسمان مانده

فکر کردم

این جا باید منطقه ی هوایی من باشد

 و باید همین جاها می افتادم

عزیزم

عزیزم  وقتی هوای دیدنت گم می شود

با همین خیالات خودم را جا به جا میکنم


فکر کردم این آخرین پرواز نیست

 و آخرین آسمان همان جایی ست

 که دست های تو

آنجا باز می شود

بی وقفه

بی امان

روی موهات  باید بدوم

و از بال هات آویزان

بمانم

هر عاشقانه ای  پر از بی تویی ست

و من خودم را توی دست هات نمی کارم

به گا خواهم داد

تنها می توانم  بایستم

به آسمان نگاه کنم

وقتی تو دور دور دور تر می شوی

 بعد بغض کنم پشت تلفن

و سعی نکنم فراموش کنم

دستمالم را بردارم و فین کنم

فین کنم ، فین کنم ، فین کنم

آنقدر که جهان توی توده ای سبز

از دمافم غوطه ور شود

و تو دور

دور

دورتر شوی

و آسمان هامان جابه جا شود .



برای پردیس رحمان فر

دوست ، خواهر ، دور

17/آذر /90


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:49  توسط  فرزانه مرادی  | 

متن وصیت نامه

امشب فکر می کردم با این گذران کثیف که من داشته‌ام-بزرگی که فقیر و ذلیل
می‌شود، حقیقتا جای تحسر است. فکر می‌کردم، برای دکتر حسین مفتاح چیزی
بنویسم که وصیت‌نامه من باشد. باین نحو که بعد از من هیچکس حق دست زدن به
آثار مرا ندارد بجز دکتر محمد معین اگرچه او مخالف ذوق من باشد. دکتر
محمد معین حق دارد در آثار من کنجکاوی کند-ضمنا دکتر ابوالقاسم جنتی
عطائی و آل احمد با او باشند. بشرطی که هر دو با هم باشند- ولی هیچ‌یک از
کسانی که به پیروی از من شعر صادر فرموده‌اند در کار نباشند. دکتر محمد
معین که نسل صحیح علم و دانش است کاغذ پاره‌های مرا بازدید می‌کند. دکتر
محمد معین که هنوز او را ندیده‌ام مثل کسی است که او را دیده‌ام. اگر
شرعا می‌توانم قیم برای ولد خود داشته باشم دکتر محمد معین قیم است. ولو
این‌که او شعر مرا دوست نداشته باشد -اما ما در زمانی هستیم که ممکن است
همه این اشخاص نامبرده از هم بدشان بیاید. چقدر بیچاره است انسان.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 15:38  توسط  فرزانه مرادی  | 

 اینجا هوا سرده .. اونقدر که صبح که بیدار شدم صورتم رو نشستم .. فقط مسواک زدم  و دهنم رو گرفتم رو بخاری .  بعد با وحید رفتیم یه دوری زدیم . یه دندون پزشک  هم اومده اینجا  که  به وضعیت دندون های مردم برسه .. ادم فکر می کنه  دیگه ممکن نیست کسی از این کارا بکنه ولی  این یارو می گفت بهترین  تجهیزاتش رو آورده که رایگان دندونای این ها رو درست کنه ..  سی و چند ساله اس  . بدی هم نیست .. احتمالا برم بدم   دندونای منم یه سرویسی بکنه !

بهترین چیز این مدرسه اینه که اینترنت داره .. واقعا هیچ چیز نمی تونست انقدر خوشحالم کنه . ساعت یک  حاج عباس حمومی اومد در مدرسه رو باز کرد واسه ام .  و وقتی که  کامپیوتر دیدم تو یکی از کلاس ها گرخیدم و بعد که یه نگاه انداختم بهش دیدیم بله  ای دی اس ال هم دارن اینجا !  ولی تا الان طول کشید راش بندازم . ولی دمشون هم گرم .

الان از اینجا یه ردیف تبریزی خشک شده جلومه .. صبح یه کم برف اومد ولی تبدیل به گل و شل شد . هیچ بچه ای تا الان ندیدم . دهاتی ها هم  خیلی بیرون نمی یان . عوضش دو تا گاو دیدم و یه اسب خوش تراش مامانی .

احساس می کنم اومدم یکی از دهات های  اسکاندیناوی .. می تونی هر چی بخوای بپوشی و یه کلاه سرت کنی و  پلیرت رو راه بندازی و بزنی بیرن .. بدون اینکه نگران باشی .. بدون اینکه صورتت رو شسته باشی  و این خود زندگیه .. خود رهایی .. خود خود خود خودت بودن .

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 15:33  توسط  فرزانه مرادی  |